مرتضى راوندى

89

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

« كريتاس » از معاصران سقراط نمايشنامه‌اى نوشت و در آن گفت كه : « خدايان را سياستمداران هوشيار اختراع كرده‌اند تا چون عسسان موجب هراس مردم گردند و آنان را به سوى تقوى و ادب برانند . » « 176 » در تاريخ مىخوانيم كه « هانيبال ضمن كشورگشاييهاى خود به « هيمرا » رفت و آن ناحيه را به آسانى گرفت و براى آنكه روح پدر خويش را شاد گرداند ، سه‌هزار زندانى و اسير را شكنجه داد و كشت . . . جانشين هانيبال پسر خويش را زنده در آتش سوخت تا خدايان كارتاژ را بر سر مهر آورد . » « 177 » اسكندر نيز باوجود ادعاى خدايى ، براى خدايان قربانى مىكرد ، عملى كه واقعا از خدايان بعيد است . پلوتارك و آريان ادعاى خدايى اسكندر را اينطور توجيه مىكردند كه « با اين عمل مىخواست سهلتر بر قومى خرافى و مختلط سلطنت كند . » « 178 » ولى اعمال اسكندر نشان مىدهد كه خود در گردابى از عقايد خرافى غوطه‌ور بود . در تاريخ مىخوانيم كه : پس‌ازآنكه « هفاستيون » دوست صميمى و همرزم اسكندر درگذشت ، سخت اندوهناك شد . مىگريست ، موى سر مىكند و از معاشرت و خوراك خوردن امتناع مىكرد ، دستور داد تا پزشكى كه بالين مريض را براى شركت در مسابقات ترك گفته بود ، اعدام كنند . تشييع جنازهء باشكوهى كه ده‌هزار تالان ( 60 ميليون دلار ) خرج برداشت براى او به راه انداخت و دستور داد با رب النوع آمون مشورت كنند كه آيا اجازه مىدهد هفاستيون را چون خدايى پرستش نمايند . در لشكركشى بعدى دستور داد قبيله‌اى را به عنوان قربانى براى روح او بكشند . « 179 » اينك قسمتى ديگر از انديشه‌هاى خرافى يونانيان را مطالعه مىكنيم : آتش مقدس فوستل دوكولانژ مىنويسد : هريك از مردمان يونان و روم را در خانواده پرستشگاهى بود و بر آن پرستشگاه پيوسته اندك آتشى ميان خاكستر مىدرخشيد . صاحب‌خانه مكلف بود كه آن آتش را شب‌وروز روشن نگاهدارد . هرشب بر اخگرها خاكستر مىافشاندند كه تا بامداد نميرد و بامدادان نخستين كار ، تيز كردن آتش بود . آن آتش خاموش نمىشد مگر زمانى كه تمام افراد خانواده هلاك شده باشند . . . اين آتش در نظر آنان مقام خدايى داشت چنان كه آن را مىپرستيدند و دعا مىكردند كه انسان را از نعمتهاى سه‌گانهء سلامتى و توانگرى و نيكبختى كه آرزوى ديرينهء بشر است ، برخوردار سازد . « 180 » مضمون يكى از ادعيهء آنان اين بود : « اى آتش جاودان زيبا كه پيوسته روشنى ، و روزى ما از خوان نعمت توست ، سعادت و خوبى از ما دريغ مدار ، هداياى ما را به نيكى

--> ( 176 ) . ويل دورانت ، تاريخ تمدن ، ( كتاب دوم - بخش دوم ) ترجمهء فتح اللّه مجتبايى ، ص 129 . ( 177 ) . همان ، ص 301 . ( 178 ) . ويل دورانت ، تاريخ تمدن ، ( كتاب دوم - بخش سوم ) ترجمهء هوشنگ پيرنظر ، ص 130 . ( 179 ) . همان ، ص 130 . ( 180 ) . تمدن قديم ، پيشين ، ص 14 به بعد .